هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا
سلام عسلک مامی
شنبه ١٦ آذرماه هشتمین سالگرد ازدواج من و بابایی بود
می خواستیم شنبه شب با بابا جون بریم بیرون ولی چون بابایی کلاس داشتن نتونستیم بریم به خاطر همین عصر روز شنبه شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه مامانی و بابا جون مهربون هم بعد از دانشگاه یک کیک خوشمزه و یه شاخه گل خریدن و اومدن خونه مامانی تا مثل همیشه سالگرد ازدواجمون رو به اتفاق اونا جشن بگیریم. این دومین سالگردی بود که جوجه طلایی ما کنارمون بود و ما از خدای بزرگ ممنونیم که شما فرشته کوچولوی ناز رو به ما داد که زندگیمون هر روز قشنگ و قشنگ تر بشه الهی قربونت برم 
راستی هدیه ما به بابا جون یه ساعت و هدیه باباجون به مامی هم یک گوشی موبایله که البته قرار فردا بریم و بخریم 
اینم عکسی از کیک اون شب قشنگ

خلاصه مامان جون بالاخره دیشب تونستیم در یک اقدام انتهاری شما رو بذاریم پیش خاله جونا و با بابایی بعد از یک و سال و چند ماه بریم برای شام به یک رستوران خوب. بله می دونم نامردی کردیم ولی باور کن لازم بود که ما هم یکم تنها باشیم دیگه اگرچه مگه میشه آدرین با ما نباشه و ما هم در فکر اون نباشیم؟!! محاله همش دوتایی به جوجمون فکر می کردیم و دلمون براش تنگ شده بود و کلی جاش رو خالی کردیم البته به شما هم بد نگذشته بود و با خاله ها کلی حال کرده بودی قربونت برم.
اینم گوشه ای از شیطنت های آقا آدرین
و خونه زندگی ما از دست این شازده پسر 




هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا
